تبليغاتX
خاطرات یک بسیجی زمان جنگ

خاطرات یک بسیجی زمان جنگ
 
اینها خاطرات یک بسیجی دوران دفاع مقدس است. فرمانده نبوده،عالیرتبه هم نبوده. فقط یک بسیجی بود.همین

خلاصه آن بعد از ظهر كذايي در آن منطقه قبل از شلمچه كمي پرسه زديم. شب شام دادند و سر پايي خورديم. كم خورديم كه هنگام عمليات دچار بيرون روي نشويم. چند قرص ضد اسهال هم انداختيم بالا(قرص دیفنوکسیلات)- جيره جنگي هم در كوله پشتي مان داشتيم گفتند برويد در سنگر ها بخوابيد تا صدايتان كنيم. در يك سنگر كه من رفتم بخوابم ابعادش حدود 2 متر در 6 متر بود ارتفاع هم حدود  یک  متر يا كمتر. نمي دانم چند نفر در اين سنگر جا مي شوند ولي دقيقاً يادم هست كه ازته سنگر چسبيديم به هم و دراز كشيدم تا در ورودي كه كاملاً گلي بود چون قبلاً باران آمده بود ودقيقاً يادم هست كه اگر يكنفر خسته مي شد و در ته سنگر يك تكان مي خورد همه نفرات تا سر سنگر آخ و اوخشان درمي آمد. خلاصه امكان خوابيدن مناسبي نبود ولي فكر مي كنم يك چرت زديم. كه ما را صدا كردند حدود 11 يا 12 شب بود. بيرون آمديم و سوار وانت هايي شديم پشت هر وانت حدود 15 نفر ماشينها به خط دنبال هم راه افتادند. هيچيك چراغشان روشن نبود و معمولاً شبهاي عمليات غير مهتابي انتخاب مي شد كه دشمن بو نبرد. در آن ظلمات با ماشين هاي بدون نور حركت كرديم. بستن چفيه سفيد و ساعت ووسايل زلم زينبو دار ممنوع است. تمامي وسايل از جمله نارنجكها كه به كمر بسته مي شد و جا خشابي و . . . بطور با بند و. . . به بدن محكم مي شد كه صدا ندهد. ماشينها هم همه گل مالي بودند كه برق نزنند در روز هم استتار باشند. از آن دور دستها نورهاي سفيد بلند مي شد در حاليكه صدايش دقايقي بعد مي آمد. يعني آتش دهانه توپخانه ها يا محلي كه توپ و خماره به زمين مي خورد و آتش آن در تاريكي مطلق منطقه مي پيچيد و ثانيه هايي بعد ما صدا را مي شنيديم. به محض رويت نور ثانيه ها را مي شمرديم (1001-1002-1003-1004-000 ) و سپس عدد بدست آمده يعني تعداد ثانيه ها را در ذهنمان در عدد 330 (سرعت صوت) ضرب مي كرديم و مي فهميديم محل وقوع انفجار ياآتش توپخانه چند متر با ما فاصله دارد ما كه نمي توانستيم متوجه شويم كجا مي رويم ولي مي دانستيم در شلمچه هستيم. رسيديم به يك منطقه كه گفتند مي توانيدپياده شويد. پياده شديم و دقايقي شايد حدود نيم ساعت نشستيم دور هم بچه ها با هم صحبت مي كردند و خاطره مي گفتند. كمك بي سيم چي من در بند سري بود گويا كمي مي ترسيد. البته در دل همه آشوب بود. احساس دل پيچه داشتيم. دل پيچه بخاطر آشوب دل بودو نگراني- اسهال در اينجور مواقع شايع مي شد. نيم ساعت بعددوباره سوار ماشين ها شديم و رفتيم مقداري جلوتر پياده شديم. ديگر صداي ترق و توروق شروع شده بود معلوم بود عده اي به خط زده اند ما هم به خط و دوان دوان دويديم و رفتيم جلو خيلي راه نرفتيم يعني حدود 700،800 متر(شايد) مسير كاملا توسط دشمن به آتش خمپاره بسته شده بود صداي تيربارها كه روي سر ما كار مي كرد مي آمد. بعضي ها نيرو تركش مي خوردند و مي افتادند زمين ما مجبور بوديم سريع رد شويم و برويم جلوتر. از دهانه هاي تعدادي از سلاحهاي دشمن تيرهاي رسام به سمت ما شليك مي شد. تيرهاي رسام قرمز رنگ بودند وقتي شليك مي شدندمثل يك قطار و نوار قرمز دل آسمان را مي شكافتند به سمت ما مي آمدند. در دل احساس ترس و واهمه ايجاد مي كردند. خمپاره ها سفير كشان مي آمدند و وقتي غرش كنان نزديك مي شدند بند دلمان پاره مي شد و خيز مي رفتيم و با هر صداي انفجار آه و ناله اي بلند مي شد و بعضي ها مثل گل پر پر شده و به زمين مي ريختند. مقداري جلوتر پشت يك خاكريز زمينگير شديم با فاصله پخش شديم پشت خاكريز كه هيچ حفاظ و جانپناهي نداشت. در پشت بي سيم غو غايي به پا بود. عده اي كشف صحبت مي كردند- عده اي رمز بي سيم گروهانهاي ديگر هم با هم تداخل مي كرد. بعضاً صداي عربي و عراقيها هم پشت بي سيم ميآمد. سعيدتاجیک  كه مسئول گروهان بود بايد يكسره اينطرف و انطرف مي دويد. بقيه بچه ها پشت خاكريز زمينگير بودند. من هم مجبور بودم با سعيد بدوم.بي سيم پشت من بود و پيامها را مي شنيدم و اگر با رمز اسم ما را مي خواندند جواب مي داديم. ولي ماموريت ما تقريباً قرار بود صبح شروع شود لذا خيلي ما را صدا نمي كردند فقط گاهي اوقات بي سيم چي گردان از ما موقعيت را به رمز مي پرسيد و من هم از سعيدتاجیک مي پرسيدم و او مي گفت بگو مثلاً كنار فلان خاكريز يا كانال هستيم. من هم با رمزي كه از اوضاع منطقه بلد بودم و حفظ بودم پاسخي مي دادم. سيفي بي سيم چي فرمانده گردان بود ولي خيلي چيزي يادم نمي آيد از او. در آن اوضاع شلوغ و پلوغ و صداهاي وحشتناك انفجارات خيلي سخت بود كه صداي بي سيم را مفهوم بشنوم. به هر حال يكسره سعيد مي دويد از اين طرف اول حريم ما تا آخر حريم كه حدود 200،300 متري بود يا بيشتر و كمتر. چون تاريك بود و منطقه تماماً چاله چوله بود هي زير پايمان خالي مي شد و زمين مي خورديم. تقريباً مرگ از يادم رفته بود. سعيد تاجیک كه خيلي شجاع بوديكسره مي رفت بالا سر بچه هاي دسته و دلداريشان مي داد و سپس در تاريكي از ديد آنها گم مي شديم. رفت و آمد ما بسيار در دل بچه ها اميد ايجاد مي كرد. زيرا بچه ها با فاصله و يكي دو نفر ي پشت خاكريز بودند و نفرات طرفين خود را نمي ديدند زيرا شايد حدود 10 متر با هم فاصله داشتند يا بيشتر و در صداي انفجار و تير و هيچكس صداي ديگري را نمي شنيد بچه ها از ديدنمان شاد مي شدند من خودم در آن زمان مسئله مرگ را براي خود حل كرده بودم و مي گفتم به هر حال اگر مقدر باشد كه اينجا پايان كارمان باشد تير و تركش به ما مي خورد و مي رويم. تا زماني هم كه مقدر نباشد اتفاقي نمي افتد. راستي كمك بي سيم چي من و همچنين پيك دسته هم همراه ما مي دويدند. پيك وظيفه اش اين بود كه پيغامي را از سعيد بگيرد و به افراد سريعاً برساند يا در صورتيكه مسئولين گروهانها وگردان درخواست اطلاعاتي كردند كه پشت بي سيم نمي شد داد (به علت امنيتي) يا اگر لازم بود بين دو گروهان و دسته دست الحاق داده شود پيك وظيفه داشت اين فواصل را بدود و برود و برگردد. كمك بي سيم چي من هم براي اين بود كه اگر من تركش يا تير خوردم او وظيفه مرا به عهده بگيرد. ناگهان يك خمپاره در نزديكي ما زمين خورد و كمك من تركش خورد. سر و صدايش در آمد. او را كنار چند نفري كه در بالاي خاكريز بودند گذاشتيم. ولي زخمش خيلي عميق نبود



نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط گنگ خوابدیده



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط گنگ خوابدیده
صدام با افتخار من گفت : "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربي براي فتح ايران نياز ندارم، روح سعد بن ابي وقاص در من حلول کرده است و بار ديگر، با اقتدار شکستي تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد"..صدام پس از حمله به کويت به او گفته بود که به اين دليل از پوشيدن لباس نظامي پس از فتح کويت خودداري کرده که در جنگ با اين کشور، مردي را در برابر خود نمي‌بيند و آنچه باعث شد، او لباس نظامي در جنگ برابر ايران بپوشد، اين بود که با مرداني بسيار آهنين و جنگي رودرو بودم.
صفحات گوناگون حماسه دفاع مقدس ايران، آکنده از برگ‌هاي زريني است از حماسه دلاوري‌هاي رزمندگانی که دشمن را در هشت سال مقاومت و ايثار، همواره به انفعال افکنده و آنان را وادار کردند تا به درماندگي خود اعتراف نمايند.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، با سقوط خفت بار صدام و افشاي هزاران زاويه پنهان و آشکار رخدادهاي جنگ تحميلي، آنچه امروز ديده مي‌شود و در برابر چشم جهانيان قرار گرفته است، اقرار دشمنان به توانايي‌هاي مردان مردي است که دوره‌هاي عالي جنگ را پشت سر نگذاشته، همه پيش‌بيني‌ها و محاسبات دشمنان را باطل کرده و حماسه‌اي سترگ از خود و ملتي سرافراز به جاي گذاشتند.

دکتر "الجنابي"، محقق عراقي در گفت‌وگو با «تابناک»، بخش‌هاي ناگفته و جديدي از واقعيات جنگ تحميلي هشت ساله صدام علیه ایران را بيان کرد.


"الجنابی" در آغاز این گفتگو گفت: شاه حسين اردني، همواره در تلاش بود، پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، خود را در کنار رژيم بعثي صدام قرار دهد. او که پيش از انقلاب اسلامي از شاه ايران کمک‌هاي نقدي و غير نقدي دريافت مي‌کرد، در آن شرایط براي اداره امور کشور خود، دست نياز به سوي صدام دراز کرد.

تصوير معروف کشيدن توپ توسط وي و صدام عليه مواضع رزمندگان و شهرهاي بي‌دفاع ايران، يادآور يکي از اين خوش‌خدمتي‌ها در برابر صدام و دلار‌هاي نفتي عراق بود.


به گفته "الجنابی"، شاه حسين در بيان آغاز جنگ تحميلي مي‌گويد،صدام با افتخار، تلفني به من گفت : "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربي براي فتح ايران نياز ندارم".

او به حسين اردني گفته بود:" روح سعد بن ابي وقاص در من حلول کرده است و بار ديگر، با اقتدار شکستي تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد."

این پژوهشگر عراقی در ادامه افزود: حسين اردني همچنین يادآور شده است که صدام از هر گونه توهين به ملت بزرگ ايران دوري نمي‌کرد و همواره در ديدارهايش با وي و سران خود فروخته عرب به اين مسايل اشاره مي‌کرد.

در بخش‌هاي ديگري از اين ناگفته‌هاي دوران جنگ تحميلي، وي نقل مي‌کند که، صدام پس از روبه‌رو شدن با نيروهاي ايراني در آغاز جنگ تحميلي از مقاومت سنگين آنها در تعجب بوده و در نخستين ديداري که صدام با پادشاه اردن در بغداد داشته است، به حسين اردني گفته است،" در محاسباتش دچار اشتباه شده، اما مي‌کوشد آنها را رفع کند".

وي با اشاره به اين که صدام از ضربات کوبنده نيروي هوايي ايران، دچار شگفتي شده، صدام را چهار هفته پس از آغاز جنگ بسيار ملتهب و نگران ديده است.

پادشاه وقت اردن در بخش دیگری از خاطراتش گفته است : "اين وضعيت صدام با يک سال پس از جنگ تحميلي و با آغاز حملات ايراني‌ها بيشتر شد، به گونه‌اي که در این مدت، بيش از 65 درصد نيروي هوايي عراق نابود شده و در نبرد در دريا، توان عراق کاملا از بين رفته بود. همچنين صادرات نفت اين کشور، دچار مشکل شديدی بود و او از من خواست که بندر عقبه اردن را براي صادرات نفت و واردات سلاح و کالا به عراق در اختيار حکومت وي گذارم."

حسين اردني در بيان حالات صدام در جريان عمليات کربلاي 5 مي‌نويسد: "هجوم ايراني‌ها براي گرفتن بصره، صدام را به شدت پريشان کرده بود، به گونه‌اي که او براي نخستين بار پس از آغاز جنگ تحميلي از عراق بيرون رفت و چند ساعتي را در نشست اضطراري سران عرب که براي اين عمليات تشکيل شده بود، در «فاس» مراکش گذراند. در اين باره بايد گفت، اضطراب وي به اندازه‌اي بود که من و حسني مبارک، به ديدارش در بغداد رفتيم؛ او شکست سنگيني در کنار شهر بصره خورده بود.

صدام به ما گفت که خود براي کنترل عمليات به بصره رفته است. ايراني‌ها به اندازه‌اي سريع عمل کرده بودند که همه خطوط پدافندي شکسته شده بود. او در آنجا مجبور به اين اعتراف شده بود که اکنون نه تنها گلوي حکومتش بلکه گلوي حکومت بسياري از کشورهاي عربي به دست ايرانيان به شدت فشرده شده است."

"الجنابی" به نقل از شاه حسین می گوید: در آنجا حسنی مبارک از وعده ارسال سلاح و نيرو و کمک‌هاي نظامي ارتش مصر در عمل به صدام خبر داد و من نيز سه گردان پشتيباني را به همراه مهمات کافي در اختيار ارتش عراق گذاشتم و اينها همه در حالي بود که خود شاه حسين نيز به آن اعتراف و آن را به صدام گوشزد مي‌کند که نگران پيروز‌ي‌هاي ايرانيان است.

وی افزود: و به اين ترتيب، صدام از همراهي شاه حسين بسيار سپاسگزاري و از اين که اردن با همه امکانات در کنار او و حکومتش است، قدرداني مي‌کند و مي‌گويد که پس از جنگ جبران خواهد کرد و ادامه داده بود که به نظر من، از هر گونه سلاحي براي پيشروي به ايرانيان بهره برده است. به علاوه حسين اردني با کوله‌باري از نوکري استعمار اين جهان را ترک کرد.

نکته ديگر آن که صدام، خصوصي به او گفته بود ايرانيان مرگ را همچون آهن‌هاي ذوب شده در دستان خود نرم مي‌کنند و با چشم پوشي از جان خود، آگاهانه به استقبال مرگ رفته و مواضع ما را مورد تهاجم قرار مي‌دهند.
به اين ترتيب، پايان جنگ براي صدام به قول شاه حسين يک تولد دوباره بوده که وي را با آرامش بر حکومت خونريزش مستولي کرده است.


دکتر "الجنابي" مي‌افزايد: اسناد بسيار بي‌شماري از خيانت‌هاي شاه حسين به ملت عراق و همکاري وي با صدام و جنايت عليه ايران اسلامي موجود است که بسياري از آنها در کتابخانه ملي و سلطنتي اردن و در آرشيو سلطنتي اين کشور موجود است. وي خيانت را تا به آنجا رسانده بود که زمينه انتقال منافقين از خاک اردن را فراهم کرده بود.

گفتني است، صدام براي نخستين بار پس از حمله به کويت تلفني به شاه حسين گفته بود که به اين دليل پوشيدن لباس نظامي پس از فتح کويت خودداري کرده که در جنگ با اين کشور، مردي را در برابر خود نمي‌بيند و آنچه باعث شد، او لباس نظامي در جنگ برابر ايران بپوشد، اين بود که وي با مرداني بسيار آهنين و جنگي رودرو بود.


نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط گنگ خوابدیده



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط گنگ خوابدیده

عمليات كربلاي 5

در اين مرحله تا عمليات را يادم نيست. چه كارها كرديم. سلاح تحويل گرفتيم. مراسم وداع با همديگر و هيچيك را يادم نيست و متعجب هستم چطور يادم نيست. و خيلي چيزهاي را فراموش كردم. بعضي هايي را كه فراموش كرده بودم هنگام نگارش خاطرات يكباره به يادم آمد. خلاصه از آنجا يادم هست كه در يك خيابان بسيار طولاني به سمت خطوط شلمچه بوديم. تقريبااز صبح يا از ظهر بوديم در طرفين اين خيابان سنگرهايي وجود داشت كه زير زمين بود. جاهايي كه سنگر ها در دل زمين بودند, نشان اين بود كه در تير رس خمپاره و توپخانه دشمن هستيم. اينكه ما را توجيه نكرده بودند بماند. تقريباً زياد نمي دانستيم منطقه اي كه پا مي گذاريم چه جور جايي است فقط مي دانستيم كه در كنارمان گروهان سيدالشهدا و گروهان روح ا هستند و ماموريت ادوات پشتيباني خمپاره شصت و دوشكا و آر پي جي زني بود.من هم كه بي سيم چي آقا سعيد بودم. حدس من اين بود كه شب و روز بعد سختي در پيش داريم و اگر زنده بمانيم خيلي بايد بدويم به همراه سعيد حالا ديگر جنگ در مرحله خاصي بود عراقيها اگر شب مواجه با يك عمليات گسترده از طرف ما و نيروهاي ايراني بودند, فردا صبح لشگرهاي زيادي را جمع مي كردند و آن هنگام كه نيروهاي ما خسته شده بودند و ديگر نمي توانستند بجنگند و بايد استراحت مي كردند و به عقب فرستادن مجروحين مي پرداختند, تازه پاتك شروع مي شد و ما ْادريك الپاتك~ عمليات ما در آرامش دشمن شروع مي شد و اگر كارها خيلي خوب پيش مي رفت و كمين دشمن متوجه نمي شد و يا اطلاعات عمليات آنها و خبر چينهاي آواكس عربستان كه در خدمت عراق بود و اطلاعات ماهواره اي امريكايي متوجه نمي شد(كه حال ديگر بعيد است كه فرض كنيم متوجه نمي شدند) عمليات با هجوم همه جانبه لشكرها و گردانهاي زيادي شروع مي شد. از طرف ارتش جمهوري اسلامي هم پشتيباني توپخانه اي و هواپيمايي و هوا نيروز صورت مي گرفت. بچه ها ي ما مي زدند به خط دشمن و حجم سنگين آتش دشمن در اين مرحله بسيار بود. موانع دشمن در اين سالها خيلي انبوهتر شده بود. حالا ديگر دشمن خاكريز هاي بسيار بلند طو لاني كه دژ مي گفتند ايجاد مي كرد. حجم وسيعي از زمينهاي حد فاصل ما و خودش را آب مي بست و در آن انواع موانع و ميله ها خورشيدي مي كاشت كه مثل ستاره چند پر بود و از انواع سيم خاردار و ميادين مين هم استفاده مي كرد. سنگرهاي كمين دشمن كه گويا به كارخانه مهمات دشمن مرتبط بودند. در منطقه شلمچه منطقه اي بود كه كانال ماهي مي گفتند دشمن آنجا را به آب بسته بود و حجم گل و لاي خيلي زياد بود. خيلي از بچه ها همين جا شهيد شدند. ما كه نيروهاي رزمنده جزء بوديم خيلي توجيه نمي شديم كه كل عمليات چگونه است و اهداف عملياتي كل چيست و دقيقاً يك دورنما برايمان ترسيم نمي شد. خيلي هم راجع به توان و استعداد دشمن چيزي گفته نمي شد. شايد بخاطر اينكه بچه ها كپ نكنند. خلاصه معمولاً حجم برنامه هاي مذهبي و مداحي و جوانب صحراي كربلا زياد گفته مي شد و بچه ها هميشه خود را مديون اسلام و امام و سيد الشهداء(ع) مي دانستند و با همين روحيه رزمندگي و ايثارگري بود كه كم نمي آوردند و در هنگامي كه سختي زياد مي شد و جسمهاي دوستان دريده مي شد و بدنها تكه پاره مي شد، هم خود مجروحين و هم سايرين به ياد شهداي كربلا حضرت فاطمه زهرا(س) و تشنگي لبان علي اصغر و دستهاي قطع شده اباالفضل و وفاداري وي به امام و سيراب شدن در كنار حوض كوثر خود را نگه مي داشتند و به يكديگر سفارش آنرا مي كردند. افرادي كه در حال شهادت بودند يكسره ذكر مي گفتند و در هنگام فشار درد يا مهدي يا زهرا و يا حسين مي گفتند. البته بودند كساني كه درد به آنها فشار هايي مي آورد كه همه اينها يادشان مي رفت. واقعاً شوخي نيست. آدم جسمش دريده شود.مثلاً تركش بزرگ به شكمش خورده باشد و دل و روده اش شكافته و بيرون ريخته باشد يا پايش قطع شده باشد يا سر و صورت و سينه و .. دچار صدها تركش شده باشد و بعلت عدم وجود امكان به عقب فرستادن و غيره چندين ساعت هم در آن بيابان و در شرايط غير بهداشتي مانده باشد و به عبارتي بدنش از حالت داغي لحظات اول در آورده باشد و آنگاه از وي انتظار ذكر داشت. ايمان بايد خيلي بالا باشد كه بشود تحمل كرد. وقتي عمليات شروع مي شد ديگر نمي شد فرض كردكه همه آن پشتيباني هايي كه قرار بود برسد، حتماً برسد خيلي احتمال داشت بچه ها بي آب و بي غذا بمانند يا امكان حضور آمبولانس در منطقه نباشد يا بچه ها در محاصره بيفتند يا افرادي كه در دسته هاي رزمي وظيفه حمل مجروح و متصدي بهداري هستند اصلاً خودشان سالم باشند كه بخواهند مجروحي را كمي عقب بياورند يا اصلاً امكانات دانش و وقتشان تكاپوي رسيدگي به تعداد زيادي مجروح را بكند. حتي ممكن بود خودشان كپ كرده باشند يا برانكارها را به دلايل مختلفي زمين انداخته باشند و خود را سبكبار كرده باشد. واقعاً كه صبح پس از عمليات خيلي فجيع است تازه هوا روشن شده و تو مي بيني چكاره اي. آيا اصلاً خاكريزي و جانپناهي وجود دارد كه يك پناه موقت بگيري. اگر شب گذشته مهماتت را مصرف كردي، حالا امكانات پشتيباني و لجستيكي رسيده است كه بتواني دوباره مقاومت كني؟ مهمات داري؟ خستگي ناشي از عمليات كشنده شب قبل را چه كني؟ پاتك دشمن را كه قرار است تا ساعاتي ديگر شروع شود و زمين و زمان را بهم بدوزد چه كني؟ مجروحين و دوستانت كه كنارت افتاده اند و به شدت خونريزي دارند و اگر قدرتي داشته باشند مي نالند و اگر نداشته باشند فقط با چشمان گريان يا چشمان خشك تو را نگاه مي كنند چه كني؟ مي تواني تصور چنين وضعي را كني؟ شهيدها كه راحت كنارت خفته اند بي خيالش اما با دوست مجروحت چه كني؟



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

سلام - امروز چهارده شهريورماه 1388 وآغاز فعاليت رسمي وبسايت شركت خدمات بيمه اي پشتوانه آينده سازان است.

البته هنوز سايت در اول راهه وخيلي مونده تا جا افتاده بشه . از دوستان محترم تقاضا دارم نظرات سازنده خود را جهت بهبود روزافزون آن اعلام بفرماييد. البته اين سايت حرفه اي وتخصصي است وبه موضوع اين وبلاگ من ربطي نداره




نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

   پياده روي شبانه

خلاصه در ادوات با بچه ها اخت شديم. آقا سعيد يعني مسئول ادوات تماماً كمك و روحيه بود وقتي در كنار وي به عمليات رزم شبانه و مانور در روز و شب مي رفتيم اصلاً سختي را حس نمي كرديم. در پايان كارلطيفه و جوك گويي مي كرد. عليرغم اينكه از نظر مقررات حركت در پياده رويهاي شبانه خيلي درست نبود ولي در هر فرصت مناسبي كه خودش صلاح مي دانست، گوشي بي سيم را از من مي گرفت و با دهانش مارش عمليات و آهنگ گلبرگ سرخ لاله ها را مي زد. صداي عر عر خر در مي آورد تمام بي سيم چي ها صدايش را مي شنيدند مخصوصاً مراكز بي سيم استقراري كه بلند گو(پاور صوت) داشتند صداي سعيد را به طور جمعي مي شنيدند فرماندهان هم بدشان نمي آمد از اين شيرين كاري ها. سعيد با دهانش مارش وآهنگ ميزد بيست وتوپ. من يكبار ضبط كردم اما متاسفانه نمي دونم چي شد. كاش الان داشتم وآپلود مي كردم.

در هنگام حركتهاي شبانه كه قبل از عمليات ها در اردگاه كرخه يا اردوگاه كوزران كرمانشاه يا اطراف دوكوهه (هر 3 از اردوگاههاي استقرار لشگر 27 محمد رسول الله بود)، كه معمولا براي حفظ وارتقاي آمادگي رزمندگان انجام ميشد، همه در يك ستون حركت ميكردند ومدت طولاني (حتي از حدود اواخر شب تا طلوع آفتاب) پياده روي مي كرديم. همه مجبور بودند اصول حركت واستقرار را رعايت كنند. وسايل همراه بسيجي نبايد سروصدا ايجاد مي كرد(مثلا نارنجك وخشابهاي اضافي سرنيزه و.. تماما بايد به نحو خوبي به فانسقه وكمربند كيپ مي شد تا در طول حركت صدا نكند. اين مطلب مهم است چون در سكوت شب وقتي از نقطه رهايي خط خودي  رد مي شويم تا رسيدن به خطوط دشمن يا پشت آنها وايجاد درگيري سكوت مطلق حرف اول را مي زند. يك ذره صداي نابجا مساويست تا لو رفتن عمليات وخواندن فاتحه يك گردان وحتي كل عمليات. وقتي در مانورها صدا خرت وخورت از وسايل بچه ها مي آمد ممكن بود فرمانده سكوت را بشكند وداد بكشد نگاه كن نگاه كن انگار يك گله گوسفند با زنگوله دارد در شب حركت مي كند( البته منظور توهين به شخصيت بسيجي نبود وكسي هم به دل نمي گرفت) معمولا در اين حركتهاي شبانه اهداف متفاوتي مد نظر بود:

1-   آمادگي افراد با شب بيداري وكنار آمدن با بيخوابي

2-   عادت كردن با اصول حركت وكار در شب

3-   معلوم شدن اونهايي كه كور رنگي در شب دارند ونبايد با گروه به عمليات شبانه بيايند

4-   تحمل تشنگي، گرسنگي وخستگي مفرط به طوري نزديكه غش كني

5-  تحمل بار سنگين كوله پشتي كه بعضا در اين ستون كشي هاي شبانه با سنگ پر مي شد تا افراد در عملياتها بتوانند به اندازه كافي مهمات وجيره وادوات وبيسيم وسلاح وغيره را باخود حمل كنند آنهم بدون صدا

6-  آمادگي براي هرگونه تك دشمن كه معمولا در اينگونه ستون كشي ها پيش بيني مي شد يك گروه از اركان گروهان يكهو در سكوت شب به ستون در حال حركت حمله كنند وشروع به تيراندازي شديد وانفجار بشكه هاي انفجاري فوگاز كنند تا هم ترس بچه ها بريزد هم با آتش سنگين تا حدودي اشنا شوند وبه اصطلاح كپ نكنند وهم به هرحال آمادگي مقابله را بيابند

7-  از مهمترين اهداف هم يكي اين بود كه در شب افراد همديگر را خوب بشناسند ومنحرف نشوند. هميشه فرمانده مي گفت يك رزمنده بايد نفر جلويي خودش رو به دقت از روي نحوه راه رفتن در تاريكي بشناسه وفاصله اش با او كم نشه. چرا كه در اين صورت يك نفوذي دشمن ممكنه بين دو نفر قرار بگيره وبقيه گروهان رو ببره به مقصدي كه خودش مي خواد واونهم تله دشمنه ونتيجش تار ومار شدن.

بعضا اركان گروهان از اين بلاها هم سر بچه ها مي آوردند ويكهو يكي از بچه هاي زبل پر تحرك در يك فرصت مقتضي مثل زماني كه منور ميزدند وهمه خيز مي رفتند ونبايد به نور منور نگاه كنند( چون نور قوي پس ازخاموش شدن باعث ميشه تا مدتي جايي را نبينيد) در اين حالت كه معمولا سر بچه ها پايين بود يكهو يكنفر به اصطلاح نفوذي مي امد قرار مي گرفت در ستون ومثلا در يك پشت تپه يا جايي كه تشخيص ادامه ستون در جلو ممكن نبود ، بخشي از ستون به دنبال نفوذي مي رفت توي تله. در اين صورت اين گروه كوچك جدا شده گير دشمن فرضي مي افتاد وآي كتك مي خورد، آي كتك مي خورد. خيلي حال مي داد.

البته همه وظيفه داشتند پشت سرشون روهم بپايند چون ممكن بود مابقي ستون در پشت سر شما را ببرند. اونوقت هم آخرين نفر ستون گم نشده وهم اولين نفر ستون گم شده مستحق تنبيه بودند كه باعث اين انحراف شدند. در اين گونه موارد به سرعت گروهان بايد با رعايت سكوت ودر گوشي به فرمانده كه معمولا در حاشيه ستون به سر وته ستون سركشي مي كرد اطلاع دهد. تا ستون را نگه دارند وتعيين تكليف شود.

من كه بي سيم چي فرمانده بودم كارم زار بود . موقعي كه شدم بيسيمچي سعيد تاجيك يك عده گفتند گاوت زائيد چون هم خشنه وهم اينكه مثل وروجك در طول ستون صد بار ميدوه وميره سر ستون مياد ته ستون. البته اخلاقش اصلا خشونت آميز نبود ولي بسيار جدي بود ونعره هاش باعث ميشد كه بچه ها به خود بلرزند.( سن وسالي هم نداشتا. مثلا حدود 20 سال يا يكي دو سال كم وبيش داشت) اما شير بود. اما در مورد تند تند دويدن راست مي گفتند. اگر بخوام حساب كنيم هر چقدر بچه ها راه مي رفتند ما مجبور بوديم 2 يا سه برابر را ه بريم از سرستون به ته ستون. البته گاهي هم در حاشيه مسير مي ايستاديم تا بقيه رد بشند.

 شمارش هم از اون چيزاي جالب بود. وقتي دستور شمارش رو در شب بصورت انفرادي به سر ستون يا ته ستون مي دادند فرد وظيفه داشت بسيار به آرامي برگردد ولحظه اي در نگ كند تا نفر پشتي برسد ودر گوشش بگويد  تا اوهم به نفر بعدي بگويد. البته اگر ازته ستون دستور شمارش مي دادند بايد فرد عدد را به جلويي بگويد. اولي در گوش دومي مي گفت يك. او به بعدي مي گفت 2 تا آخر. واي به حال گروهي كه مثلا100 نفرشان مي شد 99 يا مي شد 101 يعني اينكه يا يك نفر رو در يك فرصت مقتضي از ستون دزديده بودند يا يك نفر خودش را به عنوان نفوذي وبا دستور فرمانده از جاي ديگري داخل ستون كرده. توجه به اين نكته ضروري است كه عملياتهاي ما در شبهاي غير مهتابي انجام ميشد. يعني در ظلمات مثل قير. چرا كه دشمن دير تر متوجه شود ودچار كمين انها ولو رفتن وانهدام نشويم. به همين خاطر معمولا خشمهاي شبانه يا پياده رويهاي شبانه آرام هم در شبهاي غير مهتاب انجام مي شد. در صورت نا درت بودن تعداد افراد شمارش شده، بايد مي بوديد ومي ديد عنصر يا عناصر مسامحه كار كيا بودند وچه بلايي سرشان مي امد؟ حداقلش يك مسير طولاني كلاغ پر يا سينه خيز روي خار وخاشاك بيابان انهم با كوله پشتي وسلاح و... بود

اما چه شيرين بود تمامي اين تنبيهات. بسيجي هيچگاه خم به ابرو نمي آورد از تنبيه. چون به واقع كلمه به آن به عنوان تنبيه يعني آگاهسازي نگاه مي كرد. وهمش رو به عشق امام تحمل مي كردد. ممكن بود كتك بخوره اما بعد از مانور انگار نه انگار. همه با هم دوست ورفيق. كاش به قول سعيد ( جنگ دوست داشتني ) تموم نمي شد.

پس از اتمام مانور كه معمولا به نماز صبح وصل مي شد بچه نماز را در بيابان به جماعت مي خواندند ويا به ارودگاه رسيده بودند  وآنجا مي خواندند. در آخر كار معمولا سعيد براي دسته خودمان يا براي كل گردان پشت بي سيم شيرين كاري در مي آورد. ازدل بچه ها هم سختي رو در مي اورد وعذر خواهي ميكرد. همه مي رفتيم براي استراحت كردن تا نزديك ظهر . در اينگونه موارد صبگاه هم نداشتيم وبچه ها از خستگي ترجيح مي دادند صبحانه هم نخورند. بعضيها كه زرنگ تر وپاستوريزه تر بودند. اول يك سري به حمام لشگر مي زدند(بشتر در دوكوهه كه فاصله تا حمام نزديك بود) وپس از استحمام مي خوابيدند. بقيه مثل مرده تا ظهر مي خوابيدند

 

نتيجه: ۱-  اينهمه سختي را بسيجي فقط  بخاطر يك تار موي امام تحمل مي كرد

          ۲- تنبيه در جبهه واقعا به معناي آگاهي دادن بود 



نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

اين تصوير ومشابه اين، يكي از تصاوير معروف آنروزهاست

لبخند بزن بسيجي

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

ادوات هليم!!!

يكي از تفريحات ما در گردان البته مواقعي كارزياد نداشتيم تفريحات سالم بود ويكي از بامزه ترينهاش سر به سر گذاشتن بچه هاي مخابرات با بچه هاي ادوات بود واز جمله آنها اينكه اتاق ما يعني مخابراتيها واتاق دسته ادوات سعيد تاجيك در موقعي كه در آپارتمان يا ساختمان شهيد كارور در دوكوهه بوديم جنب همديگر بود كه قبلا توصيفش كرده بودم اين هتل آپارتمان ما چگونه جايي بود.

دوكوههساختمانهاي دوكوهه وحسينيه شهيد همت

صبحها شهردار آنروز بايد ميرفت جلوي گردان وصبحانه را كه از تداركات گردان توزيع مي شد تحويل بگيرد آخه يخچال واز اين جور قرتي بازيها كه نداشتيم. يكرروز صبح كه شهردار دسته ما يعني مخابرات رفته بود وصبحانه كه معمولا نان وپنير ويا كره مربا ويا تخم مرغ ونان واز اين جور چيزها بود تحويل گرفت وآمد بالا، هنوز شهردار ادوات نرفته بود پائين. اتفاقي وبدون قصد وبه شوخي توي راهرو بلند داد زده بود ادوات هليم. بدويد بريد هليم بگيريد. ادواتيها سريع بدوند پائين سهميه هليمشان را بگيرند. ناگفته نماند در تمام سالهاي جنگ من يادم نمي ياد كه هليم داده باشند. خلاصه شهردار ادوات بدو بدو يك ديك ورداشت وبدو رفت پايين وادواتيها هم كه شنيده بودند به دلشان صابون زده بودند كه آخ جون امروز صبحونه هليم ميل مي كنند. وقتي كه شهردارشان دماغ سوخته برگشت بالا حال خودش وهمه بچه هاي ادوات گرفته شده بود وما مخابراتيها كه مثلا الكي با هم كركري داشتيم كلي هواي نفسمان جلا پيدا كرد . اين موضوع شد نقل مجلسمان وچپ وراست بچه ها داد مي زدند ادوات هليم. اين موضوع به تمام گردان هم رسيد. آي ما مي خنديديم.ما مخابراتيها فكر مي كرديم بنده خداها خيلي ساده هستند.البته در جبهه بچه ها دروغ نمي گفتند ولي اينجا ديگه به عنوان تغيير ذائقه و واقعا بي غرض اين حرف رو زده بود واصلا فكر نمي كرد ادواتيها جدي بگيرند



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

  چون مشخص شده بود كه من بي سيم چي ادوات هستم ( ادوات وظيفه پشتيباني از گردان با خمپاره 60 وآرپي چي واس پي جي  وتيربار دوشكا راداشت . حضور ادوات در گردان ودر عمليات خيلي با ارزش است. دوشكاي سعيد تاجيك كه كار مي كرد بند دل آدم پاره ميشد. گوش دوشكا چيا معمولا يا كر ميشد يا خون مي آمد از شدت صدا. دوشكا كه شليك ميكنه اگر نزديكش باشي چشمان شما بر اثر فشار هوا خود به خود باز وبسته ميشه). برادر ربيعي(شهيد شد بعدا) به من گفت كه برادري به نام مجيد محسني در ادوات هست كه او كمك دوم توست. من تازه با مجيد آشنا شده بودم و نمي دانستم چه كاره است فقط مي دانستم آر پي جي زن نترسي است. خيلي افتاده بود و متواضع. من براي اينكه با بچه هاي ادوات به اندازه كافي آشنا شوم بايد قسمت زيادي از روز را با ايشان مي گذراندم. يعني ما نيروي ذسته مخابرات بوديم ولي براي عمليات پست من بي سيم چي مسئول ادوات بود.هر وقت كلاس نداشتيم در مخابرات يا ربيعي كار خاصي نداشت مي رفتيم ادوات هميشه احساس نو عروسي را داشتم كه در دوران عقد است و بعضاً ساعات زيادي را در منزل داماد مي گذراند. بي سيم را بر مي داشتم و مي رفتم ادوات كه با جو ادوات بيشتر خو بگيرم. مسئول ادوات كه برادر سعيد تاجيك بود.

سعيد تاجيك

تصوير من وسعيد تاجيك با كلاه كابوي - پس ازعمليات كربلاي ۵ شلمچه - حول وحوش كانال ماهي

بچه  شهر ري بود گويا.    جوان بسيار پر شور و بسيار نترس و بسيار جذابي بودمثل ايشان هرگز نديدم سعيد تاجيك خيلي خاص بودهواي مرا هم خوب داشت و احترام خاصي برايم قايل بود. بچه بسيار پر رويي هم بود. و به راحتي ارتباط با سايرين بر قرار مي كردو شروع به جك گويي و بذله گويي مي كرد خيلي جذاب بود بچه ها ي گردان دوستش داشتند. يه بچه باحيا ي ديگر در ادوات بود كه اسمش يوسف آهني بود بعدا او هم شهيد شد وبه ستاره ها پيوست .اين بنده خدا هروقت وارد جمع مي شد سعيد تاجيك معرفيش مي كرد ومي گفت ايشان برادر آهني هستند. گلاب به روتون، روم به ديوار بچه ورامين هستند. كسي از تاجيك ناراحت نمي شد. سعيد تاجيك خيلي منحصر به فرد بود كه بعدا بازم راجعش مي نويسم چون در عملياتها نقش بسيار ويژه داشت  علاوه بر رك گويي و بذله گويي خيلي مدير قوي بود و اگر بچه ها كم كار مي كردند خيلي واضح مي توپيد و دستورات زيادي مي داد بعضاً دري وري هم مي گفت ولي خيلي بچه شيريني بود. جو ادوات با جو مخابرات فرق داشت. مخابراتي ها اكثراً تحصيل كرده و هاي‌كلاس بودند. ادواتي ها كم سوادتر بودند. كمتر داخلشان ديپلمه وجود داشت.چه رسد به دانشجو. بيشترشان غلومي بودند. تعدادي از بچه هاي ادوات بچه هاي ميدان شوش بودند و وانتي و ميوه فروش بودند. سواد خيلي كمي هم داشتند. به ما احترام مي گذاشتند و به چشم با سواد مي نگريستند. مجيد محسني آر پي جيزن بود. خيلي ساكت و كم حرف لغو هم نمي گفت و امروز هم كه حدود 23 سال است با هم دوستيم(حالا ايشان بازنشسته شده و موهاش كمي جو گندمي شده) همان روحيه سنگيني را دارد. گفتم كه: آقا مجيد به من گفته اند كه شما كمك دوم من هستيد او هم قبول كرد. من در هر فرصتي دربند سري و او را بر مي داشتم مي بردم بيابان(در اردوگاه كرخه) و برايش توضيح مي دادم كه بي سيم چيست و تنظيمات آن چگونه است و كد و رمز چيست او هم با دقت گوش مي داد و هر چه مي گفتيم مي پذيرفت.بعدها يعني شايد پس از عمليات وقتي ماهها بعد بود كه فهميدم ايشان پاسدار است و پرسنل مركز آموزش مخابرات الكترونيك تهران است با بي سيم هاي مختلف آشناست و بيشتراز من هم شايد بلد است ولي هيچگاه به روي خود نياورده است من خيلي شرمنده شدم از اينهمه متانت وي. او مثل يك بچه خوب مي نشست به حرفهاي من گوش مي داد. و علت اينكه او را كردند كمك من همين موضوع آشنايي وي با مخابرات بود ولي پست اول وي آرپي جي زن بود. اينقدر افتادگي و وقار من نديده ام. او مجرد بود. حالا ديگه فرزندش بايد 20 سال رو داشته باشه. هيچوقت هم لباس فرم سپاه نمي پوشيد.

نتيجه:بسيجي ملغمه اي از جسارت،چالاكي،حيا،خوش مشربي واخلاق اسلامي



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

سپاه صد هزار نفري حضرت مهدي عج

در  اين اعزام صد هزار نفر اعزام نشدند. كارهاي نمايشي زياد انجام شد. بچه ها را سوار اتوبوس مي كردند و تبليغات مي كردند مي فرستادند جنوب(مي گفتند مثلاً ده هزار يا بيست هزار نفر اعزام مي كنيم تا صد هزار نفر) بچه ها مي رفتند جنوب در همان روز مرخصي مي دادندمثلاً يك هفته مي آمدند تهران راس يكهفته دوباره تبليغات مي كردند كه گروه ديگري از سپاه صد هزار نفري دارد اعزام مي شود و تبليغات حجيم مي كردند و همان بچه هاي اعزامي قبلي را مي فرستادند. خلاصه رفتيم منطقه . فكر مي كنم برج ده بود(دقيق يادم نيست) فقط يادم هست كه مرحله اول عمليات كربلا 5 حضور نداشتم يعني ديرتر رسيده بوديم. مي گفتند به زودي عمليات ديگري در پيش داريم. رفتيم مجدداً گردان مالك اشتر اين‌بار هم بي سيم چي بوديم. ما را بردند اردوگاه كرخه كه مقر تاكتيكي لشكر 27 محمد رسول ا… بود. آنوقت تقسيم شديم به دسته مخابرات گردان مسئول دسته برادر محمد ربيعي بود. محمد ربيعي خودش دانشجو بود

 يادم هست همه دور تا دور نشسته بوديم و آقاي ربيعي به ما گفت خودتان را معرفي كنيد تك تك خود را معرفي كرديم. بچه ها كار خود را مي گفتند. اكثريت بچه هايي كه آمده بودند مخابرات دانشجو بودند. من آن موقع هنوز انصراف نداده بودم. من گفتم دانشجو هستم . وقتي همه خود را معرفي كردند برادر ربيعي يك لبخندي زد و گفت عجب اتفاق جالبي در اعزام قبلي سپاه حضرت محمد كه تعداد زيادي نيرو به مخابرات دادند ما با يك گله مداح مواجه شديم و ايندوره هم يك گله دانشجو به ما دادند. كلي خنديديم و ايشان هم توضيح دادند كه خودشان هم دانشجو هستند. ايشان در همان مرحله از عمليات كربلاي 5 شهيد شدند  خودشان بي سيم چي فرمانده گردان بودند. تير خورد توي سينه و شكمشان و حدود پنجاه روز روي تخت بيمارستان زجر كشيدند و سپس شهيد شدند. او بي سيم‌چي فرمانده گردان شده بود. خلاصه ايشان خوش برخورد هم بودند در اين اعزام من با يوسف سيفي كه الان سرهنگ يوسف سيفي است آشنا شدم همچنين با آقاي مجيد محسني – يوسف سيفي كه آنموقع پاسدار بود و از مركز آموزش مخابرات هم آمده بود شد مربي و براي ما كلاسهاي آموزشي مي گذاشت. خلاصه پست ها تقسيم شده بود و من به عنوان بي سيم چي ادوات تعيين شدم يك برادر دربندسري هم بود كه شد كمك من. در عمليات كربلاي پنج من بيسيم چي ادوات بودم و دربند سري كمك من



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

 قاطر اعزام مجددي

در اعزام قبلي يعني سپاه حضرت محمد ص مرحوم شهريار را آوردند با همان كلاه واوركتش شعر سروده خودش را براي بچه ها خواند. پارسال كه سريال شهريار تموم شد ديدم كه همان شعر در همان مراسم را تلويزين بازم پخش كرد . جالب بود. يكي دو بيتش چنين بود

يا علي باز از خدا دستي به همراه بسيج

جاودان كن در جهان اين جلوه وجاه بسيج

صد هزار ار بيست ميليون رهسپار جبهه هاست

تا بيفتد خرمگس در دام جولان بسيج

دراين اعزام  يعني سپاه حضرت مهدي صد هزار نفر اعزام نشدند. كارهاي نمايشي زياد انجام شد. بچه ها را سوار اتوبوس مي كردند و تبليغات مي كردند مي فرستادند جنوب(مي گفتند مثلاً ده هزار يا بيست هزار نفر اعزام مي كنيم تا صد هزار نفر) بچه ها مي رفتند جنوب در همان روز مرخصي مي دادندمثلاً يك هفته مي آمدند تهران راس يكهفته دوباره تبليغات مي كردند كه گروه ديگري از سپاه صد هزار نفري دارد اعزام مي شود و تبليغات حجيم مي كردند و همان بچه هاي اعزامي قبلي را مي فرستادند. با توجه به اعزام سپاه حضرت محمد كه قبلا اعزام شده بود ديگه اينبار به تعداد كافي بسيجي آماده وجود نداشت كه اعزام شوند. موقع اعزام از پايگاه مالك اشتر تهران در روز اعزام به لانه جاسوسي رفتيم همه را ار همه جاي تهران با تبليغات وسيع آوردند به اين مكان. كلي در خيابانهاي تهران با حركات نمايشي ما را چرخاندند تا عظمت اين سپاه خيلي نشان داده شود. در لانه جاسوسي بسيجي هميشه حاضر حاج بخشي هم حضور داشت وما را به فيض رساند. سپاه كلي تبليغ كرده بود كه تمامي سپاه حضرت مهدي اعزام مجدد هستند. اعزام مجدد رزمنده ايست كه قبلا به جبهه رفته وتجربه دارد وصر كيلومتر نيست . حاج بخشي در موقعي كه پشت بلند گو بود وشور مي داد پرسيد كه آيا درسته كه همه اعزام مجددند؟ همه تائيد كردند. بعد او گفت پس من يك خاطره جالب برايتان مي گويم. او گفت در يكي از عملياتها در غرب  كشور تعدادي قاطر به گردان ما داده بودند چون در مناطق غرب كشور كه راهها صعب العبور وكوهستاني است، قاطرها بسيار براي حمل بار كاربرد دارند. خلاصه حاج بخشي گفت موقعي كه در كوهستان بارها را روي قاطر زديم ومي رفتيم. گهگاه صداي خمپاره وتير دشمن مي آمد. بطور خيلي حرفه اي يكي از قاطر ها تا صداي تير يا خمپاره مي شنيد تقريبا مي نشست يا حالت خاصي به خود مي گرفت. براي ما بسيار جاي سوال بود كه اين قاطر چرا اينقدر با بقيه فرق دارد. خلاصه بعدا كه فراغتي حاصل شد وهوا روشن بود اتفاقا متوجه شديم كه اين حيوون از قبل تركش خورده وخوب شده وجاي زخمها روي بدنش هست. تازه ما فهميديم كه اي بابا طفلك حيووني اعزام مجدده.

خلاصه شليك خنده اعزام مجدديهاي تحت عنوان سپاه حضرت مهدي بلند شد. كسي به خودش نگرفت. تازه فهميديم چه همرزمان خوبي داريم. كاش در حد همان خاطرها پيش خدا مقرب باشيم.

 



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

مقدمات عمليات كربلاي ۵

سال 1365 تا خرداد ماه درگير امتحانات نهايي بودم و همچنين شركت در كنكور سراسري كه اول مهر ماه قبولي من در رشته كاربرد كامپيوتر(كارداني) آموزشكده شهيد شمسي پور تهران احراز شد. ثبت نام كردم و يكي دو ماه هم كلاس رفتم, اما بيشتر علاقمند بودم حا لا كه ديپلم گرفته بودم بروم جبهه و تمام وقت به رزم مشغول باشم(به هر حال اين هم نوعي تفكر است). به هر حال درجايي از تحصيل انصراف دادم . مسئولين دانشگاه سعي كردند مرا منصرف كنند اما من حوصله درس خواندن نداشتم و عشق جبهه كلافه مان كرده بود. آن روزها مثل الان فكر نمي كرديم عطش مطالعه و تحصيل را نداشتيم و خيلي به اهميت علم فكر نمي كرديم به اين فكر نمي كرديم كه جامعه به تحصيلات نياز دارد و در آينده كساني كه عناوين دانشگاهي دارند و مدرك دارند وووو مي آيند در راس كار قرار مي گيرند فكر مي كرديم دنيا يعني جبهه و جنگيدن و آن هم به همان سبك و شيوه سنتي. نمي دانستيم كه حتي جنگ هم علمي است جنگ اطلاعات و جنگ امكانات و جنگ دانش و جنگ تمدن و جنگ سايبري و .... داريم . مي خواستيم تمام دنيا را در همان محدوده جبهه هاي خودمان تعيين و تكليف كنيم. ايكاش مسئولين ما در آن زمان ساير جنگها  وميادين آن اخميت بيشتري مي دادند. شايد هيچگاه فكر هم نمي كرديم كه احتمالاً كساني مايلند كه كشورهاي مسلمان اينچنين به جان هم بيفتند و تباه شوند البته تا حدودي مي شنيديم اما با اين حال اعتقاد به جنگ نظامي داشتيم و به انواع جنگهاي علمي ديگر شايد كسي نمي انديشيد .

خلاصه اين تفكر در ما هم قوي بود دانشگاه را رها كرديم و در زمستان بحث داغي تحت عنوان سپاه صد هزار نفري حضرت محمدص مطر ح بود . نظام ما بسيار روي اين موضوع تبليغات مي كرد تمام جامعه و تلويزيون  تب اين قضيه بود. اولين سپاه صد هزار نفري حضرت محمد اعزام شدند.  يك سپاه با عظمت كه يك دفعه تمام جنگ ما را تحت تاثير قرار داد. بعد از ايت تجربه خوش دوباره نظام اعلام كرد كه قصد دارد يك سپاه صد هزار نفري ديگر بفرستد.من هم در اين جمع اعزام شدم اين دفعه نامش سپاه ۱۰۰ هزار نفري حضرت مهدي عج شد

نتيجه: صحنه جنگ فقط جنگ نظامي نيست وما در زمان جنگ كمتر به آن اهتمام داشتيم!



نوشته شده در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

كمتر بسيجي را ديدم كه مثلاً سالها تير بار چي باشد يا آرپي جي زن و . . . اصلاً شايد چنين نبود . البته من در اين دسته سيد الشهداء به علت همين سابقه تخريبچي نقش تخريبچي را داشتم . ولي تخريب چي دسته خيلي مفهومي نداشت  توي تخريبچي ها به طور متمركز از گردان تخريب عمل مي كردند و مسير باز مي كردند در سال 62 كه من در تخريب مهندسي منطقه 8 بودم واقعا كارمان تخريب بود. در دسته سيدالشهدا در لشگر 27 من براي روز مبادا ممكن بود كارتخريب بكنم بيشتر همان نقش نيروي بسيجي عملياتي را داشتم. اگر دسته در شرايط خاصي گير مي كرد و مثلاً در ميدان مين گير افتاد يا مجبور شد به ميدان مين بزند آنوقت تخريب جي هويت پيدا ميكند. قبلا گفتم در موقع عود 021 - فرماندهان به مشكل مي افتادند و التماس بچه ها را مي كردند روحاني گردان و لشكر از ابا عبدا ا.. مي گفت بعضاً حتي باز هم قايله ختم نمي شد. يك برادر مصطفي رحيمي داشتيم كه اين آخرين تير فرمانده گردان و لشكر بود.

مصطفي رحيمي البته اين عكس مربوط به همين اواخر است. 

اين مصطفي رحيمي خيلي تخصص داشت در بيان احوال بسيجيان مخلص و حضرت ابا عبداا… مداح نبود فقط سوزناك حرف مي زد از مظلوميت بسيجي مي گفت كه بسيجيان زار ميزدند. از اينكه آدمهاي بريده از ابا عبداا… و امام حسن چه نقشي در تنها ماندن  و شهادت امام حسن داشتند. خلاصه مصطفي چنان دل بچه ها را ريش ريش مي كرد كه اوضاغ به حال اول بر ميگشت و 021 ها مي خوابيد.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده



نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط گنگ خوابدیده

 

سنگر سازان بي سنگر

ما شبها محل استراحت روزانه مان را ترك مي كرديم وبه خط مقدم مي رفتيم كه حدود 300 متري با ما فاصله داشت. محل استراحت ما كمي امن تر بود وخط به قدر كافي سنگر مناسب نداشت. براي اينكه مجبور نشيم نيمه هاي شب با مشكلات زياد همديگر را بيدار كنيم وبه پست برويم وهمچنين كار پاسبخشها خيلي مشكل نباشد وضمنا در طول خط نيرو به حد كافي باشد وقوت قلب افراد حاضر در خط باشيم تصميم گرفتيم شبها همه در خط بخوابيم ولي سنگر كم بود لذا تصميم گرفته شد سنگر بسازيم كه خيلي سخت بود البته زحمت اصلي مال سنگر سازان بي سنگر بود كه با لودر كار مي كردند والبته خط نا امن مي شد وعراقيها مثل چرخ خياطي زمين را مي دوختند وما را به خمپاره مي بستند. البته نمي دونم چرا موقع كار كردن لودر همه ما در خط بوديم ودر حفره هايي كه شبهاي قبل كنده شده بود مي خوابيديم. چون احتمال اينكه خمپاره به سر ما سقوط كند زياد بود. رانندگان مهندسي واقعا شير بودند بچه هاي تخريب بايد بزنند گاراژ. در اون خمپاره بارون وبدون نور در شب كار مي كردند. خيلي هاشون شهيد مي شدند چون دشمن به راحتي از روي صداي لودر همون مكان رو مي كوبيد.خلاصه تا مدتي توي همون گودالهاي ساخته شده بدون سقف مي خوابيديم چند بار هم خمپاره نزديك بود به داخل گودال ما بيفتد. واقعا بند دل ما پاره مي شد وقتي كه صوت شديد خمپاره فضا را مي شكافت. واقعا نميشه به تصوير كشيد. چيزايي هم كه توي فيلمها از اصابت خمپاره مي بينيم يك صدم صدا و وحشت اومدن خمپاره را القا نميكنه. خدا خواست كه در اون خمپاره بارون شهيد نداديم ولي به نظرم ميرسه كه زخمي داشتييم. امروز كه دارم اين بخش رو مي نويسم 24 سال از اون زمان مي گذره. بعدا روي سنگر رو پوشونديم ولي هميشه دعا مي كرديم خمپاره به سقف سنگر اجتماعي ما نخوره چون سقفش خيلي اعتباري نداشت وفواصل تيرهاي تراورس زياد بود وكسي هم به حرف ما براي آوردن تيرآهنهاي خانه هاي مخروبه مردم گوش نداد.

شبها سرپست بعضيها مي گفتند اطلاعاتيهاي دشمن را ديده اند وتيراندازي كردند ما كه نديديم ولي آماده بوديم. فاصله سنگر هاي پست ما با همديگر 100 متر ميشد چون نيرو به حدكافي نبود كه بشود فاصله را كم كرد. اما خدا وكيلي امكانات وغذا ويخ وهندوانه وشربت غيره فراوان بود واز بابت تغذيه واقعا مشكلي نداشتيم. خلاصه اين ايام هم گذشت وشايد اواخر شهريور بود كه خط را تحويل گروهان ديگري از گردان خودمان يا گردان ديگري(يادم نيست) داديم واومديم به دوكوهه وسپس مرخصي پس از سختي. در تهران گردان براي شهدا كه 10 نفر يا بيشتر بودند در مسجد هدايت  خيابان جمهوري مراسم گرفت و ما وهمكلاسيهاي جبهه نرفته ما هم شركت كردند چون شهيد شادرو از مدرسه ما بود 



نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط گنگ خوابدیده

 

بازم شهيد داشتيم

در آن خط دسته ما يك يا دونفر ديگر هم در طول يكماه شهيد داد. يكي از آنها شهيد محسن شادرو بود كه همكلاس خودم از اول هنرستان بود .

شهيد محسن شادرو

شهيد محسن شادرو

من واو با هم تصميم گذفتيم كه شناسنامه هاي مان را دستكاري كنيم وبرويم جبهه و همينكار را كرديم. حالا بگذريم چقد سخت بود اينكار. در تهران خيابان باب همايون كه آنروز بورس كپي بود به هرجا مراجعه مي كرديدم دست رد به سينه ما مي زدند ومي گفتند ما خلاف نمي كنيم. دستگاه كپي هم به مقدار امروز فراوان نبود كه خيليها در منزلشان هم داشته باشند.با جان كندن از شناسنامه ها كپي گرفتيم و داخل كپي با تيغ دست برديم وپس از برداشتن عدد6 عدد 5 را جاگزين كرديم وتاريخ تولد ما بجاي 1346 شد 1345 . البته اين موضوع مربوط به سه سال پيش از اين بود يعني وقتي كه هردوي ما كلاس اول هنرستان و تقريبا 15 ساله بوديم. آخر به ما گفته بودند كه متولدين 1345 وماقبل مي توانند براي جبهه ثبت نام كنند. خلاصه اينكه از شلوغي يك مغازه كپي سوءاستفاده كرديم وپس از شايد يك ربع كشيك كشيدن ودر يك زمان شلوغ كه متصدي كپي در حال صحبت با رفيقش بود برگه هاي كپي مخدوشمان را داديم ويك سري كپي گرفتيم. سپس چند بار ديگر هم در مغازه هاي ديگر ازهمان كپي مجددا كپي گرفتيم تا اثر تقلبمان كمتر قابل فهميدن از سوي ديگران باشد. سپس رفتيم براي ثبت نام وجبهه وشديم رزمنده متقلب. محسن شادرو اما در كنار همان نهر در حاليكه با بچه هاي ديگر بود بر اثر انفجار خمپاره به ديار حق شتافت. نهايتا كل گردان مالك اشتر بعد از يكماه پدافندي 13 شهيد داده بود. فجيعترين شهادت مربوط به برادري به نام ذوالقدر بود كه دوستانش در دسته ديگر كه با خط ما كمي فاصله داشت گفتند زمانيكه دشمن خمپاره مي زده خيز رفته بوده كه يكي از خمپاره ها كه احتمالا 82 ميليمتري يا بيشتر بود دقيقا به كمرش خورده واز كمر او را قطع مي كند. شايد شنيدن تركش خمپاره خوردن راحتتر باشد تا اينكه بشنوي خمپاره دقيقا روي كمر كسي فرود بيايد واز كمر 2 نصفش كند

روحش شاد باد  

نتيجه :شهيد نظر مي كند به وجه الله



نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط گنگ خوابدیده

سقاي ما شهيد رمزي

روزها كار زيادي نداشتيم ومعمولا طبق برگه پست ونگهباني چند ساعتي را در سنگر بالاي خاكريز پست ونگهباني مي داديم بعضي وقتها هم از سر كنجكاوي در منازل داغان شده مردم تفحصي مي كرديم البته بخاطر اينكه ممكن است نيروهاي نفوذي واطلاعات عمليات دشمن داخل شهر پراكنده باشند كمتر اينكاررا مي كرديدم. بقيه وقت را هم مخصوصا در زمان اوج گرما يعني 8 و9 صبح تا 6 بعداز ظهر بيشتر بچه ها در سنگر مي ماندند. بعضي ها ختم قرآن نذر مي كردند وبهترين فرصت اينجا بود بعضي ها خاطره مي نوشتند بعضيها هم مي خوابيدند در آن گرماي خفه كننده. يك برادر عزيزي داشتيم به نام سعيد رمزي . جوان پاك وبسيار نجيبي بود. شايد 19 سال داشت. خوش سيما هم بود. تومني صد تومن هم با بقيه ما فرق داشت. بجز عبادت يك كار داوطلبانه بسيار جالب مي كرد. يك كلمن درست كرده بود وشده بود سقا. كلمن را با يك گالن 15 يا 20 ليتري درست كرده بود. شير كلمن روي آن نصب كرده بود ودورش را گوني پيچ كرده بود و همواره آب روي گوني ميريخت كه وقتي نسيم به آن مي خورد خنك بماند.

داخلش را پر يخ وآب مي كرد ودر طول خط مقدم دسته خودمان حركت مي كرد. تقريبا مي شد گفت علاوه بر ساعات نگهباني خودش با همه بچه هاي ديگر هم نگهباني ميداد. كلمن خودش را پر از آب وگاهي هم شربت آبليمو مي كرد وبه سنگرهاي بالاي خاكريز مي رفت وهمواره دقايقي تا نيم ساعتي با همه مي نشست وگپ ميزد وآب رساني مي كرد. تقريبا به دل همه افتاده بود كه رمزي شهيد ميشه. همينطور هم شد. يك بعدازظهر ساعت حدود 5 بعدازظهر يك خمپاره 60 دشمن در نزديكي اش به زمين خورد واو با چند تركش كوچك به سرو سينه به ديدار يار وسقاي كوثر شتافت. شهادت شهيد  رمزي آتشي به دل همه كرد. نفرت از عراقيهاي كثافت بالا گرفت وخيلي ها داوطلب شدند بروند انتقام بگيرند از دشمن. قضيه خمپاره 60 اين بود كه فاصله ما با دشمن چند كيلومتر بود وبين ما وآنها يك دشت كوهپايه اي خشك وتعدادي نيزار بود وهمان رودخانه اي كه به نظرم ازسمت عراق به سمت ما مي آمد. معمولا خمپاره هاي 60 ميليمتري آنها به ما نمي رسيد خمپاره هاي 82 يا 120 ميزدند كه سفير آمدنشان همه را خبر مي كرد. اما نامردها گاهي اوقات به خطوط ما نزديك مي شدند ودر پناه عوارض زمين يا نيزار و غيره خمپاره 60 خود را نصب مي كردند و7 تا 10 خمپاره ميزدند به سوي خط ما وسپس سريع جمع مي كردند وبر مي گشتند. قبل از اينكه ما بتوانيم ردشان را بگيريم. خمپاره 60 هم بسيار سريع النصب وجمع آوري است. معمولا هم خمپاره اندازي آنها وهمچنين ما در ساعات خنكاي هوا تا حدود غروب بود. البته فرمانده مي گفت در اين ساعات كمتر تردد بي هدف داشته باشيد.

شهادت رمزي اشك همه را در آورد. تصميم گرفتيم ما هم خمپاره 60 ببريم جلو وحالي به آنها بدهيم. البته به دليل آنكه آنها در مكان بسيار بلندتري از ما بودند اينكار سخت بود اما به هر حال بعضي وقتها ارزش داشت كه به آنها نزديك شويم. در سازمان دسته خمپاره انداز بالاتر از 60 وجود ندارد واين وظيفه گروهان وگردان است كه مارا با خمپاره هاي بزرگتر پشتيباني كنند. خلاصه چند نفر كه البته من هم بدليل آنكه تخريبچي دسته بودم رفتيم وجاي خمپاره زدن آنها را كشف كرديم. بعدا براي آنها كمين گذاشتيم ولي نتوانستيم بار ديگر در اين نقطه به آنها دست پيدا كنيم وماموريت هم نداشتيم دنبال كمين واين حرفها باشيم.

بر سر مزار شهيد رمزي

رمزي شهيد شد وبچه هاي سنگر هرگاه در بالاي خاكريز ودر هواي گرم تشنه مي شدند، اشكشان بخاطر رمزي در مي آمد.

نيتجه : بسيجيان بي ادعا 



نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط گنگ خوابدیده

اما برگرديم به مهران.

به مدت يكماه در خط پدافندي مهران بوديم در تابستان 1364 هوا خيلي گرم بود.من بي سيم چي وتخريبچي  دسته 1 گروهان سيدالشهدا بودم. مسئول دسته برادر قاسم قاسم خاني بود بچه تهران نو بود فكر مي كنم . پسر خود ساخته اي بود هميشه لبخند مليح داشت وهيچوقت ديگران را نمي رنجاند. اما ابهت داشت. فرمانده گروهان هم كه برادر راسخ بود.  در يك بعد از ظهر گرم تابستاني به مهران رسيديم. به نظرم مي رسد نام مكاني كه دسته ما تحويل گرفت خسروآباد بود (شايد هم اشتباه مي كنم). اين مكان در مقايل ارتفاعات بود.عراقيها در بلنداي كوه مستقر بودند وما در دشت وابتداي شهر. در نزديكي ما يك رودخانه بود كه آب خوبي داشت. بعضي از قسمتهاي رودخانه در پناه بود ودشمن ديد خوبي نداشت به آنجا. گاهي اوقات تني به آب مي زديم. هواخيلي گرم بود. ما در سنگر زندگي مي كرديم. سنگر ما داخل عمق زمين بود كه با 3 يا چهار پله ويك راهرو كوچك زاويه دار به سطح زمين مي رسيد. مار وعقرب زياد بود. تعدادي از بچه ها را عقرب زد ولي خدا را شكر نشنيدم مار كسي را بزند. داخل سنگركه در حقيقت گودالي بود كه با كه با گوني پر از خاك ديوار كشي شده بود ديوارهايش را با پتو هاي تيره رنگ نظامي كاغذ ديواري كرده بودند. وكف آنهم چند پتوي معمولا گلدار رنگي بجاي فرش كه تا حدودي منزلمان شبيه خانه هاي لوكس شمال شهر تهران بشود.

معمولا بعضي از سنگرها يك پنجره كوچك با ديد غير مستقيم به بيرون داشت كه كمي نور كورسوي به داخل آن بتابد وهم نور طبيعي داشته باشيم وهم احساس نكنيم غربتي هستيم. به هر حال وارد سنگر كه مي شدي حتما تا دقايقي چشمت جايي را نمي ديد. برعكس آنهم زماني بود كه از آن سوراخ به بيرون مي آمديم. ده دوازده نفري داخل آن يكماه زندگي كرديم. اين سنگر را ما نساخته بوديم نسل به نسل گشته بود وبه مارسيده بود. اما از ما به ديگران ارث رسيد. سنگر ما اتفاقا خيلي محكم بود در اين يكماه چند بار خمپاره هاي پراكنده دشمن به سقف واطرافش خورد ولي خراب نشد وما بسيار خوشوقت شديم كه فقط لحظاتي خاك غليظ خورديم بجاي تركش. داخل سنگر فقط ميشد تقريبا سه ربع راه رفت منظورم اين است كه تمام قد نمي شد بايستيم. يا نشسته بوديم يا مي خوابيديم يا نيمه قد مي آمديم بيرون ومي رفتيم تو. اما در انتهاي سنگر نيم متري عميق تر بود كه مي شد بايستيم ونماز بخوانيم. در اين سنگرهايي كه الان براي خيليها مخوف است يكماه زندگي كرديم. اما سقف سنگر ما كه يك سنگر اشرافي بود خيلي مستحكم بود. ما شانس زيادي داشتيم كه قبلا عراقيها اين سنگر را سفارشي ساخته بودند وبعد از اولين شكست وخروجشان از مهران براي ما به ارث گذاشتند(بعدا مهران دوباره سقوط كرد به دست دشمن بعثي ومجددا در عمليات كربلاي يك آزاد شد). معمولا سنگر هايي كه من ديده بودم يا ساختيم يا ديگران ساختند به اين شكل بود كه روي همان گودالي كه ترسيم كردم وديوار از جنس گوني خاك داشت، با فواصل تقريبا 70 تا 80 سانتي متري چوبهاي تراورس مي انداختيم ( همان چوبهايي كه با آنها زير راه آهن بستر سازي مي كنند)  . مثلا اينها كار همان تير آهن را مي كرد سپس چند قطعه پليت گالوانيزه روي تراورسها وسپس هم به ارتفاع مثلا يك متر خاك مي ريختند روي آن وخانه قشنگ جبهه اي دفن مي شد. گفتم كه ما خيلي خوش اقبال بوديم. عراقيهاي بي پدر ومادر خيلي خودشان را تحويل گرفته بودند ودست ودلبازانه منازل مردم را تخريب كرده بودند وتير آهن هاي آنرا غارت كردند وچنين سنگرهايي ساختند. آنها تمام سقف سنگر را آهن ريخته بودند كبپ هم. يعني تمام تيرها را كنار هم چيده بودند سانت به سانت. سپس روي آن خاك ريختند والبته لابد يك پليت هم روي آهنها انداختند كه خاك نفوذ نكند ونريزد روي سر ما( چقدر به فكر ما بودند).

يادم هست يكروز كه ما مجبور شديم سنگر هاي ديگري براي خودمان بسازيم به برادر قاسم خاني گفتيم بجاي منتظر تراورس ماندن كه براي ما بياورند وآنهم با فاصله بيندازيم وسنگر ناامن بسازيم بيائيد برويم خانه هاي مخروبه مردم را تخريب كنيم وتير آهن ها را بياوريم ومثل عراقيها سنگر محكم بساريم. گفت نه اجازه نداريم. چون حق الناس است ومال مردم است ما حق نداريم اينكار را بكنيم. مردم تك تك صاحب خانه ها واموالشان هستند مگر مي شود چنين كاري كرد! اين شدت خدا ترسي اش ما را مجذوب وي كرده بود. حالا من نمي دونم به لحاظ شرعي آيا ما كه داشتيم از شهر مهران كه شهري مخروبه ومحل لانه جغدها بود حراست مي كرديم مجاز به اينكار بوديم يا نه؟و لي حرف فرماند خودمان را به روي چشم گذاشتيم. در سنگرهاي ما حتي يك قلم از اموال خانه هاي داغان مردم وجود نداشت. همه اموال را پشتيباني لشگر مي داد.

برادر قاسم خاني بعدا اسير شد نمي دانم در كدام عمليات چون من با ايشان نبودم.

نتيجه: چه مي دونم؟ خودتون يه نتيجه بگيريد ديگه



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط گنگ خوابدیده


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط گنگ خوابدیده
درباره وبلاگ

هیچ ادعایی در بین نیست. هیچ قضاوتی هم نمی کنم. فقط مینویسم آنچه را که بین سالهای 1361 تا 1368 برایم اتفاق افتاد. فقط واقعیات زندگی من است. از آنروز که فقط 16 سال داشتم و با دستکاری شناسنامه به جبهه رفتم. حال هم که 40 و چندسال دارم، با یادآوری ومرور آن خاطرات به فکر فرو می روم که چی فکر می کردیم چی شد؟؟!!
من گنگ خوابديده وعالم تمام كر
من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش
aliradan@yahoo.com
Blog Skin