خلاصه آن بعد از ظهر كذايي در آن منطقه قبل از شلمچه كمي پرسه زديم. شب شام دادند و سر پايي خورديم. كم خورديم كه هنگام عمليات دچار بيرون روي نشويم. چند قرص ضد اسهال هم انداختيم بالا(قرص دیفنوکسیلات)- جيره جنگي هم در كوله پشتي مان داشتيم گفتند برويد در سنگر ها بخوابيد تا صدايتان كنيم. در يك سنگر كه من رفتم بخوابم ابعادش حدود 2 متر در 6 متر بود ارتفاع هم حدود یک متر يا كمتر. نمي دانم چند نفر در اين سنگر جا مي شوند ولي دقيقاً يادم هست كه ازته سنگر چسبيديم به هم و دراز كشيدم تا در ورودي كه كاملاً گلي بود چون قبلاً باران آمده بود ودقيقاً يادم هست كه اگر يكنفر خسته مي شد و در ته سنگر يك تكان مي خورد همه نفرات تا سر سنگر آخ و اوخشان درمي آمد. خلاصه امكان خوابيدن مناسبي نبود ولي فكر مي كنم يك چرت زديم. كه ما را صدا كردند حدود 11 يا 12 شب بود. بيرون آمديم و سوار وانت هايي شديم پشت هر وانت حدود 15 نفر – ماشينها به خط دنبال هم راه افتادند. هيچيك چراغشان روشن نبود و معمولاً شبهاي عمليات غير مهتابي انتخاب مي شد كه دشمن بو نبرد. در آن ظلمات با ماشين هاي بدون نور حركت كرديم. بستن چفيه سفيد و ساعت ووسايل زلم زينبو دار ممنوع است. تمامي وسايل از جمله نارنجكها كه به كمر بسته مي شد و جا خشابي و . . . بطور با بند و. . . به بدن محكم مي شد كه صدا ندهد. ماشينها هم همه گل مالي بودند كه برق نزنند در روز هم استتار باشند. از آن دور دستها نورهاي سفيد بلند مي شد در حاليكه صدايش دقايقي بعد مي آمد. يعني آتش دهانه توپخانه ها يا محلي كه توپ و خماره به زمين مي خورد و آتش آن در تاريكي مطلق منطقه مي پيچيد و ثانيه هايي بعد ما صدا را مي شنيديم. به محض رويت نور ثانيه ها را مي شمرديم (1001-1002-1003-1004-000 ) و سپس عدد بدست آمده يعني تعداد ثانيه ها را در ذهنمان در عدد 330 (سرعت صوت) ضرب مي كرديم و مي فهميديم محل وقوع انفجار ياآتش توپخانه چند متر با ما فاصله دارد ما كه نمي توانستيم متوجه شويم كجا مي رويم ولي مي دانستيم در شلمچه هستيم. رسيديم به يك منطقه كه گفتند مي توانيدپياده شويد. پياده شديم و دقايقي شايد حدود نيم ساعت نشستيم دور هم بچه ها با هم صحبت مي كردند و خاطره مي گفتند. كمك بي سيم چي من در بند سري بود گويا كمي مي ترسيد. البته در دل همه آشوب بود. احساس دل پيچه داشتيم. دل پيچه بخاطر آشوب دل بودو نگراني- اسهال در اينجور مواقع شايع مي شد. نيم ساعت بعددوباره سوار ماشين ها شديم و رفتيم مقداري جلوتر پياده شديم. ديگر صداي ترق و توروق شروع شده بود معلوم بود عده اي به خط زده اند ما هم به خط و دوان دوان دويديم و رفتيم جلو خيلي راه نرفتيم يعني حدود 700،800 متر(شايد) مسير كاملا توسط دشمن به آتش خمپاره بسته شده بود صداي تيربارها كه روي سر ما كار مي كرد مي آمد. بعضي ها نيرو تركش مي خوردند و مي افتادند زمين ما مجبور بوديم سريع رد شويم و برويم جلوتر. از دهانه هاي تعدادي از سلاحهاي دشمن تيرهاي رسام به سمت ما شليك مي شد. تيرهاي رسام قرمز رنگ بودند وقتي شليك مي شدندمثل يك قطار و نوار قرمز دل آسمان را مي شكافتند به سمت ما مي آمدند. در دل احساس ترس و واهمه ايجاد مي كردند. خمپاره ها سفير كشان مي آمدند و وقتي غرش كنان نزديك مي شدند بند دلمان پاره مي شد و خيز مي رفتيم و با هر صداي انفجار آه و ناله اي بلند مي شد و بعضي ها مثل گل پر پر شده و به زمين مي ريختند. مقداري جلوتر پشت يك خاكريز زمينگير شديم با فاصله پخش شديم پشت خاكريز كه هيچ حفاظ و جانپناهي نداشت. در پشت بي سيم غو غايي به پا بود. عده اي كشف صحبت مي كردند- عده اي رمز بي سيم گروهانهاي ديگر هم با هم تداخل مي كرد. بعضاً صداي عربي و عراقيها هم پشت بي سيم ميآمد. سعيدتاجیک كه مسئول گروهان بود بايد يكسره اينطرف و انطرف مي دويد. بقيه بچه ها پشت خاكريز زمينگير بودند. من هم مجبور بودم با سعيد بدوم.بي سيم پشت من بود و پيامها را مي شنيدم و اگر با رمز اسم ما را مي خواندند جواب مي داديم. ولي ماموريت ما تقريباً قرار بود صبح شروع شود لذا خيلي ما را صدا نمي كردند فقط گاهي اوقات بي سيم چي گردان از ما موقعيت را به رمز مي پرسيد و من هم از سعيدتاجیک مي پرسيدم و او مي گفت بگو مثلاً كنار فلان خاكريز يا كانال هستيم. من هم با رمزي كه از اوضاع منطقه بلد بودم و حفظ بودم پاسخي مي دادم. سيفي بي سيم چي فرمانده گردان بود ولي خيلي چيزي يادم نمي آيد از او. در آن اوضاع شلوغ و پلوغ و صداهاي وحشتناك انفجارات خيلي سخت بود كه صداي بي سيم را مفهوم بشنوم. به هر حال يكسره سعيد مي دويد از اين طرف اول حريم ما تا آخر حريم كه حدود 200،300 متري بود يا بيشتر و كمتر. چون تاريك بود و منطقه تماماً چاله چوله بود هي زير پايمان خالي مي شد و زمين مي خورديم. تقريباً مرگ از يادم رفته بود. سعيد تاجیک كه خيلي شجاع بوديكسره مي رفت بالا سر بچه هاي دسته و دلداريشان مي داد و سپس در تاريكي از ديد آنها گم مي شديم. رفت و آمد ما بسيار در دل بچه ها اميد ايجاد مي كرد. زيرا بچه ها با فاصله و يكي دو نفر ي پشت خاكريز بودند و نفرات طرفين خود را نمي ديدند زيرا شايد حدود 10 متر با هم فاصله داشتند يا بيشتر و در صداي انفجار و تير و هيچكس صداي ديگري را نمي شنيد بچه ها از ديدنمان شاد مي شدند من خودم در آن زمان مسئله مرگ را براي خود حل كرده بودم و مي گفتم به هر حال اگر مقدر باشد كه اينجا پايان كارمان باشد تير و تركش به ما مي خورد و مي رويم. تا زماني هم كه مقدر نباشد اتفاقي نمي افتد. راستي كمك بي سيم چي من و همچنين پيك دسته هم همراه ما مي دويدند. پيك وظيفه اش اين بود كه پيغامي را از سعيد بگيرد و به افراد سريعاً برساند يا در صورتيكه مسئولين گروهانها وگردان درخواست اطلاعاتي كردند كه پشت بي سيم نمي شد داد (به علت امنيتي) يا اگر لازم بود بين دو گروهان و دسته دست الحاق داده شود پيك وظيفه داشت اين فواصل را بدود و برود و برگردد. كمك بي سيم چي من هم براي اين بود كه اگر من تركش يا تير خوردم او وظيفه مرا به عهده بگيرد. ناگهان يك خمپاره در نزديكي ما زمين خورد و كمك من تركش خورد. سر و صدايش در آمد. او را كنار چند نفري كه در بالاي خاكريز بودند گذاشتيم. ولي زخمش خيلي عميق نبود








